تبليغاتX
عشق و غربت

عشق و غربت

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
زیبای من دل من...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 22 Jun 2006 در ساعت: 12 PM
|+|
به خاطر بسپار

هرگز به دوستانت کاستی هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئناً هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمی بخشند

لوگان پارسال اسمیت

انتهای راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول

جيمز استفنر

هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم

اسحاق سينگر

دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي

برنارد شاو

زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم 

 ويليام شکسپير

براي شاد بودن، تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري

آلبرت شوايتزر

اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود

برتراند راسل

ترس از عشق، ترس از زندگي است و آنان که از عشق دوري مي کنند مردگاني بيش نيستند

برتراند راسل

دوشنبه, اسفند 29م, 1384 at 6:51 ب.ظ

آنکس که نمی فهمد يک درد دارد

آنکس که می فهمد هزار و يک درد دارد

آنکس که می فهمد و می خواهد به ديگران نيز بفهماند

 هزار و هزار و هزار و يک درد دارد.

دنبال کسی نگرد که بتوانی با او زندگی کنی ، دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی

 

هنگامی که به خورشید پشت می کنی چیزی جز سایه خویش نمی بینی

هیچ وقت نگو ای خدا من یک مشکل بزرگ دارم

همیشه بگو ای مشکل من یک خدای بزرگ دارم

 

بسم الله الرحمن الرحيم

گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتانده سر نگون باید رفت تو پای به راه درنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت

والسلام


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
معنی عشق


عشق خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست ، عشق این است که من چتر خود را روی دلدار بگیرم و نبیند و هرگز نداند که چرا در زیر باران خیس نشد .

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
مثلی از عشق

جورج و دیوید دو دوست بودند که با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند بین راه سر موضوعی اختلاف 

پیدا کردند و به مشاجره پرداختند و جورج از سر خشم بر صورت دیوید سیلی زد.

دیوید سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت:

(( امروز جورج بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ))

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه

آب استراحت کنند. ناگهان دیوید که سیلی خورده بود ، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که جورج به

کمک او شتافت و او رانجات داد.

دیوید بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

(( امروز جورج بهترین دوستم جان من را نجات یافت))

اما جورج با تعجب از او پرسید بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی

ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی!!!

دیوید لبخندی زد و گفت:

وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی

محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد 




نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
شوخی شوخی



آدم ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند ....
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.
آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند ....
و قلبها جدي جدي مي شکنند.
آدم ها شوخي شوخي لبخند مي زنند....
و دلها جدي جدي عاشق مي شوند
.


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
من دارم میمیرم.....
 
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 5 Jun 2006 در ساعت: 4 PM
|+|
این چه...


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 28 May 2006 در ساعت: 11 PM
|+|
ای ..

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 28 May 2006 در ساعت: 11 PM
|+|
عشق

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 28 May 2006 در ساعت: 11 PM
|+|
به نظر من

هیچ وقت عاشق نشو

زیرا که تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت.

زیرا عضمت عشق چنان خورد و نا چیزت می کند که دیگر حتی صدای خرد شدن استخوان هایت را هم نخواهی شنید.

 ولی اگر عاشق شدی ‌‌‌ تنها یک نفر را دوست بداری بخندی و گریه کنی و قدم برداری فقط بخاطر یک نفر....


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 6 PM
|+|
صدای ..

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
مشکی رنگ عشقه

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
عشق و ازدواج
Be My Wife !, Marry Me E-GreetingsIn Your Arms...Warmth Of Your Love...
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 12 May 2006 در ساعت: 3 PM
|+|
مریم حیدر زاده

 تو مي خواي ناز چشاتو بخرم
 قيمت عشقتو بالا ببرم
 تو مي خواي يه روز بياي سراغ من
 تو مياي پس زير وعده هات نزن
 تو مي خواي فردا رو با هم بسازيم
 تو مي خواي يه باغچه مريم بسازيم
تو مي خواي ساز منو كوك كني
 تو مي خواي دنيا رو مشكوك كني
 تومي خواي زيادي عاشقت بشم
 تو مي خواي پاييز كه شد بياي پيشم
 تو مي خواي بريم پيش ستاره ها
 تو مي خواي بهم بگي خيلي چيزا
 تو مي خواي چشام تو رو نگهداره
 تو مي خواي هر چي بگي بگم آره
تو مي خواي فانوس لحظه هام باشي
 تو مي خواي تا آخرش باهام باشي
تو مي خواي شب تا سحر صدام كني
 تو مي خواي خوابم بودم نگام كني
 تو مي خواي عروس رؤياهام كني
 تو مي خواي پري درياهام كني
 تو مي خواي اسممو فرياد كني
 اسمتو شبيه فرهاد كني
 تو مي خواي با همه كس قهر كنم
 خودمو شهره ي يك شهر كنم
 تو مي خواي سفر نرم بدون تو
 تو مي خواي همش بگم به جون تو
 تو مي خواي شبا برام قصه بگي
تو مي خواي تموم شه فصل تشنگي
 تو مي خواي با هم باشيم ، كنار هم
پاييز و زمستون و بهار هم


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 8 May 2006 در ساعت: 9 PM
|+|
عشق

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
خاطره

گفتی از دور ترین سمتِ طلوع                 می آی از سمتِ سپیده و سحر

 

گفتی از  عمقِ  دلِ  قا صدکی                  می آی امّا  خسته یِ  راهِ  سفر  

 

 

می آیُ  پنجره ها جون میگیرن                باغچه ها باز بویِ بارون می گیرن

 

شب بو ها , اقاقیا , گلایِ یاس                جونِ تازه ای تو گلدون می گیرن

 

 

 

غروبایِ غم زده تموم ميشه                    چشامون رو  فا صله  پا  می ذارن

 

از  رویِ  مهربونی ,  پروانه ها                   پرِ  پرواز   واسه یِ   ما   می ذارن

 

 

وقتی بارون می زنه به پنجره                 می رمُ     پنجره  رو   وا    می کنم

 

بارونُ  تا تویِ شعرام می آرم               تازه  اون جا  تو  رو  پیدا  می کنم

 

 

 

************************************************************

 

 

 (باز هم یک خاطره) : اولین غزل ترانه ام

 

 

رو  پوستِ نازک تنم  ,  ردِّ   چِشِ  یه  عابره                     یه زخمِ کهنه یِ عمیق , یه چیزی مثلِ خاطره

 

 

رو  دیوارِ  تنها ییام  ,  یکی   شبیهِ  معجزه                      یکی به رنگِ  آسِمون  , کشید هزار  تا  پنجره

 

 

گفت تا همیشه تا ابد , میمونه تو ترانه هام                 غافل از اینکه اسمِ اون , هر چی باشه مسافره

 

 

رفتُ منُ تنها گذاشت . یه عمرِ که فکر میکنم               بینِ  من و چشمایِ اون ,  کدوم  یکی مقصّره

 

 

قسم به ماه و آسمون , حتّا  همین  ترانه هم               واسه  عبورِ  اسمِ  تو  از  دلِ  من  منتظره

 

 

اگه یه روز دوباره باز , بخوای بیای تو قصّه هام               برایِ  دل شکسته گی , هنوز  دلِ  من  حا ضره

 

 

رو  پوستِ نازک تنم  ,  ردِّ   چِشِ  یه  عابره                     یه زخمِ کهنه یِ عمیق , یه چیزی مثلِ خاطره

 

 

 

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
عشق

پله پله به ملاقات خدا میرویم

اما دریغ از لمس نکردن اولین پله از بی عشقی مردن ونفهمیدن حس و

حال پله نخست چه انتظاری داریم اگر پا روی پله اول نگذاریم. می

خواهیم بدون قدم برداشتن پله ها را زیر پا احساس کنیم؟ نه ... این

روش عاشقی نیست. من عشق زمینی را تجربه می کنم برای رسیدن به

او و مهم حس و حال من است مهم من هستم که چه تجربه ای بدست

می اورم و دیگری در کنار من و با من انسان بود نش را میازماید و اگر

این طور نباشد وای به حال انکه به بیراه رفته.

یک عاشق عشق را پاس میدارد هرچه را که میتواند به قربانگاه عشق

می اورد انچه فدا کردنی است فدا میکند انچه شکستنی است می شکند و

انچه تحمل سوز است تحمل میکند اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن

به گدائی نمی رود.نادر ابراهيمی

واین در عشق زمینی رخ میدهد چون معشوق از جنس ماست

والبته این جهان پر از صدای پای مردمانی است که همچنان که ترا می

بوسند در ذهن خود طناب دار ترا می بافند.فروغ فرخزاد

انها ما را به من و من را به هیچ بدل میکنند و انچه تلخ ترین پوز خند

مرا بر می انگیزد چیزی شدن از دیدگاه انان است انها که می خواهند ما

را در قالب فلزی خود جای دهند.

پس برای دوست داشتن هر نفس زندگی, دوست داشتن هر دم مرگ را

بیاموز و برای ساختن هر چیز نو, خراب کردن هر چیز کهنه را و برای

عاشق عشق بودن عاشق مرگ بودن را


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
شب
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني،ترا با لهجهء گلهاي نيلوفر صدا كردم...تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس...تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد، با حسرت جدا كردم... وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي...دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي...و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم،تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم... و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت...و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد...و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد... نميدانم چرا رفتي...نميدانم چرا،شايد خطا كردم...و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي، نميدانم كجا،تا كي،براي چه؟......ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد... و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود...و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد،من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت...كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد... و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد...كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد...و من با انكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد،هنوز آشفتهءچشمان زيباي توام...برگرد!!! ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد...و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد،كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا كردم (هرگز) ومن در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد،كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است...و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل،ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر... نميدانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز، براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم............. غریب ولی بودم که دلم اشنای عشق شده بود ولی نمیدانستم که در این کوچه های بغض گرفته این شهر غم همچون قمری سایه گسترده است هر شب که به بهانه ای گریه میکردم ولی بی بهانه از درد غربت برای این دل غریب اشک پنهانی می ریختم نمیدانم چراهر گاه دلم هوای کوچه می کرد خود را پرستوی سپید سرزمین نام تو میدانستم نمیدانم چرا وقتی چشمام مهمان غم ها می شد اشک هایم بهترین میزبان هستند براستی نمیدانم _________________ براي گفتن من شعر هم به گل مرده نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده صدا كه مرحم فرياد بود زخم مرا به پيش درد عزيم دلم خجل مانده
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 4 PM
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie