|
خدا یادت نره
|
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
|
|
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|
|
درد هجران
|

|
|
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 28 May 2006 در ساعت: 11 PM
|
|
در ان نفس که...
|
|

|
|
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 5 PM
|
|
وقتی...
|

|
|
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 5 PM
|