تبليغاتX
عشق و غربت

عشق و غربت

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
عاشقی

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 31 Aug 2006 در ساعت: 3 PM
|+|
مروارید

پری دریایی

" السی " دختر بچه هشت ساله ای بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود . در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ، داستانی در مورد پری دریایی شنید . از آن روز به بعد دخترک هشت ساله تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به یک پری دریایی شود .

او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمامم فکرش این بود که روزها تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد . پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ، باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ، حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ، به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "

مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری - داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شناکنان بروی و از کف دریا که عمقش فقط یک متر است ، پنج تا صدف برداری و بیاوری اینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "

دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید داخل یکی از صدفها ، مرواردیدی درشت و درخشان وجود دارد !

" السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ... آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ، اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد !

            نوشته : الساندرو پوپل


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 Jun 2006 در ساعت: 11 PM
|+|
ماشین

بزرگترین قلب

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد!

بعد از اينکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد می خواست موقعی که دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!

از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اين طوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزی شده که دلش می خواست!

به قلب ماسه ای اش لبخندی  زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند!

برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که هميشه مواظبش است.

برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ای اش بماندولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقيه راه را دويد. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گل ها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 Jun 2006 در ساعت: 11 PM
|+|
تا نداره عشق تا نداره

شکلات

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش ، او یک شکلات گذاشت توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم ، سرش را بالا کرد . دیدم که مرا می شناسد ، خندیدم .

گفت : دوستم ؟

 گفتم : دوست دوست .

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا ندارد.

گفت : تا مرگ !

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد !

گفت : باشد ، تا پس از مرگ !

گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد .

گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ ، باز هم با هم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم .

خندیدم ، گفتم : تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار ، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی گذارم .

نگاهم کرد ، نگاهش کردم . باور نمی کرد ، می دانستم ، او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد .

دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت :  بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم .

گفتم : باشد ، تو بگذار .

گفت : شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشد ؟

گفتم : باشد .

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت : " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ". و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ .

می گفتم : " بخورش ! "

می گفت : " تمام می شود ، می خواهم تمام نشود ، باری همیشه بماند " .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی ؟ 

گفت : " مواظب شان هستم " .

می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : " نه ، نه ، تا ندارد ، دوستی که تا ندارد " .

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است ، من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام ، او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود ، برود آن دور دورها ، می گوید : می روم اما زود بر می گردم .

 من می دانم ، می رود و بر نمی گردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد ، من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم : "این برای خوردن ". یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت ".

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد ، خندیدم ، می دانستم دوستی من تا ندارد . می دانستم دوستی او تا دارد .

مثل همیشه ، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم ، اما او هیچ کدامشان را نخورد .

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟!

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 Jun 2006 در ساعت: 11 PM
|+|
چه کسی شما را دوست دارد؟
 

Who will stay a wak just to wacht you  sleep

کسی که بیدار خواهدماند تا سیمای تو رادر هنگام خواب نظاره کند

Wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسدحمایتگرتوباشد.

Who holds your hands in front of his friends

کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد.

waite for the one who is constantly reminding you how he cares a bout you  & how much lucky he's to HAVE  YOU

در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد تو بیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 24 Jun 2006 در ساعت: 9 PM
|+|
عزیزم یادنت میاد...
 یادت می‌آيد چقدرزيبائي؟

شب بود وسايه‌های ما خود آفتاب بودند بدون تابش بدون چرخش.وتو چقدر بزرگی، بايد يادت بيايد که من حتی يک ستاره هم ندارم وچقدر سخت است بی ستاره بـودن.

يادت می‌آيد چقدرزيبائي؟

وچـقدر نامت عــزير است. اين صـورتکها نمی‌گذارند تورا ببينم وچقدر چشم من بيهـوده است؛ من معنی کلمات را نمی‌فهمم  تــو معنی کلمات بودی.چه هوهوی کرکننده‌ای دارد باد وتوچقدر بزرگی.

چشمانت چشمانت پنجـــره‌ای بسته است و چشمهای من چقدر شبها نخــوابيدند و تورا در خـــــواب ديدند و باز نخـــوابيدند و تو هنـوز زيبائی.يادت هست که نيامـدنت پايان است؟پايان تمام کوچکها ومن.

راستی جـــــاده ها چقدر زيادند ومنی که پيامــبرش را گم کرده ورسالـت تــــو را انجام می‌دهـد...يادت هست که جاده‌ها چقدر مارا تحمل کردند ومن چقدر حسرت می‌خورم، به خاطر نگاههايی که به تو نکردم وتو چقدر بزرگی...

يادت می‌آيد چقدرزيبائي؟

و من هنوز از راه‌بندهای زيبا می‌ترسم واز جای خالی ونيمکتهای قديمی وپنجره‌های غبار گرفته و از تمام آسمان.من چقدر گشتم تا تورا پيدا نکنم وچقدر گشتم به گرد تــو

وتو چقدر بزرگی و من هنوز می‌گردم...


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 18 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
مرا ....
اينطور گويند  که هر چيز اول و آخري ... قبل و بعدي دارد...

اما بدان من شايد قبل از تو بودم  اما بعد از تو هرگز...

يک جرعه عشق به اندازه’ اقيانوسي عظيم است و من

 اکنون عطش اقيانوسي دارم .  آن زمان که من با باران

 دو چشمم تمام  گياهان باغ خيالت  را چه کوچک و چه

 بزرگ  با همه تشنگي که خود داشتم

.تشنگي ميبريدم ......باران کلامت آنچنان بر من نرم باريد

 که من و همه خاک دستي فواره وار بسويت  رو به آسمان

 بگشاديم  و رحمتت را شکر گفتيم  و زان پس خورشيدی

 بر لبانم نشست و تو همچنان مي باري... زاينگونه  است

 که با هر ساعت  دوريت  قلبم بي اختيار گامي بسويت بر ميدارد

 و با هر سلام و هر آمدنت گويي دوباره عاشق شدم ..........


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 18 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
نامه از من به اوو
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش
دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون من    عاشق لبخند تو هستم.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي  من تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره با  ديگران  مدارا كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري
.

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 18 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
مرا از او گریزی نیست
نخست
دير زماني در او نگريستم
چون
نگاه از او باز گرفتم
همه چيز در پيرامون من
به هيئت او در امده بود.
پس
آنگاه دريافتم كه مرا از او گريزي نيست.

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 18 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
جملات زیبا

خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی ديگران باشد

اشو زرتشت

برای رسيدن به یک آرزو بايد دهها آرزوی ديگر را سر بريد

 اين روزها ، انسان قيمت همه چيز را می داند ، ولی ارزش هيچ چيز را نمی داند .

اسکاروايلد

پشت سرم راه نرو ، هدايتت نمی کنم ، جلوی من راه نرو ، دنبالت نمی آيم ، کنارم راه برو و دوست من باش

آلبر کامو

دنیا را به همان صورتی ببینیم که دوست داریم باشد نه به آن صورتی که هست

 

فقط سوپ كلم است كه حال آدم را بيشتر از امتحان بهم ميزند

آلبرت انيشتين

هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.

گوته



جوری دعا کن که انگار همه چیز وابسته به خداست و جوری کار کن که انگار همه چیز به تو وابسته است.

اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید ، در هر دو صورت درست فکر کرده اید .

آنتونی رابینز

 


اگر یاد بگیرید به مشکلات خود بخندید پس همیشه چیزی دارید که به آن بخندید

لین کارول

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوفات جایی هست

به جای آنکه جای کسی را بگیرید

تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید

چارلی چاپلین

برای پیدا کردن دوست بادید یک چشم رابست

وبرای نگه داشتن او هر دورا

نورنس داگلاس


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Jun 2006 در ساعت: 1 PM
|+|
عش...

عاشق آن کسی باش که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد

 

پرنده را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه در هوس

تو را دوست دارم تا اخرين نفس

 

با سلام به دوستانم اگه تونستید شما هم به من شعر بدید تا در این جا بگذارم

مرسی به خاطر نظراتتان که منو دل گرم می کنید باز هم نظر بدید

اگه خواستید لینک تبادل کنیم به من بگویید.

 مرسی


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 6 PM
|+|
چند خط زندگی.................

- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن ....دا می کنم .

- هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 27 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
همسفرم

سفرم را با تو در كوچه باغهای زندگی آغاز كردم و هميشه سربلند از با تو بودن و سر بلند تر برای تو را داشتن، به ديوارها و فاصله ها لبخند زدم.

ديشب خواب ديدم كه با هم، در كنار هم و همصدای هميم. ديواری را كه روبرويمان است با دستهايمان... تنها با دستهايمان ويران می كنيم... كاش می ديدم كه پشت ديوار چه رنگی بود ولی يقين دارم كه نور پشت ديوار چشمانم را خيره كرده بود...تو مرا در آغوش خود گرم فشردی و اسمان به روی بودن ما لبخند زد.

يادت می آيد نغمه ای را كه هميشه با هم می خوانديم

برای خواب معصومانه عشق

كمك كن بستری از گل بسازيم

برای كوچ شب هنگام حسرت

كمك كن با تن هم پل بسازيم


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 5 PM
|+|
انتظار

انتظار !!!

واژه ی غريبی است ...

واژه ای است که روزها يا شايدم ماههاست که با آن خو گرفته ام .

که چه سخت است انتظار .

هر صبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو .

چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟

شايد که روزی بخوانند بر تو ، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

                        گريان نمی مانم، خندانم

                                               برای ورودت ای عشق

وقتی به يادت می افتم ، به ياد خاطراتت...

نامه هايت را مرور می کنم ، يک بار ... نه ....بلکه صدها بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گيرد ...

و اشک شوق بر گونه هايم روانه می شوند ...

                    تنها می گويم هميشه در قلب منی !!!

می دانم که باز خواهی گشت ... می دانم .

               به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايی ...

                         به ياد او و تقديم به او ...

 

 

                   


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 4 PM
|+|
وقتی میایی
امشب بغض شكوه هايم تركیده است، می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم ، التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شبهای بی قراریم را وآوای غمناک مرغ عشقم را ،پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار. لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی میبخشم ، با خاطره روزهای رویش گلهای وصلت ،خزانم را نوید بهاری دیگر میدهم ،شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند .گفتی وقتی می آیی که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم!!!!.
وقتی می آیی که غروب دریا ،ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیهء قدومت سازم .
هنوزم آسمان آبی است و غروب دریا غرق در سکون ، باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است ، گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند. گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند . وقتی پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند و وقتی یاسهای سپید حدیث طراوت را بر برگهایشان بنویسند
گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند صداقت را از گل سرخ ، و راز را از گل شب بو..............
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 6 May 2006 در ساعت: 11 AM
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie