تبليغاتX
عشق و غربت

عشق و غربت

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
می خوام همه بدونن که من بهترین..

می خوام همه بدونن  که من  بهترین

همسر دنیا را دارم  .


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 18 Sep 2006 در ساعت: 9 PM
|+|
دیشب دیدم
دیشب خواب عجیبی دیدم که مفهوم انرا

به درستی درک نکردم.

خواب دیدم که کنار دریا روی شنهای

ساحل دوتا اسب در حال دویدن بودند.

 

اسبی که جلوتر می دوید قرمز و اسب                       

پشت سری شیری رنگ بود.Go to fullsize image

                                                   Image Preview                              

دویدن این دو اسب در ساحل دریا همراه

 باصدای موج و بر خورد اب با ساحل

 و افتادن رد پای انها بر روی شنها

 صحنه جالبی را بوجود اورده بود.        

اسبها در ساحل می دویدندو هر

 ازچندگاهی که                                                                          

 موج می زد اب به پای انها بر خورد

 می کرد

 

 و گاه تا زانوی انها هم می رسید  

         

                                                                                     

ناگهان اتفاقی افتاد اسبها

زمین   خوردند                                              

و در همان لحظه

موجی که زد تمام بدن اسبها راپوشاند .

اسبها بلند شدند و لی این بار

به جایاینکه در امتداد ساحل بدوند

 به طرف دریا شروع به راه رفتند کردند

اب همچنان بالا  می امد و تا جای زانو .

 سینه و سر اسبها رسید

 ولی انها همچنان به رفتن ادامه دادند

 تا کاملا در اب ناپدید شدند.

انها هم دل را به دریا زدند و هم وجودشان را  

خوش به حال انها که با هم دویدندند .

با هم زمین خوردند

با هم بلند شدند

و با هم راهشان را انتخاب کردند.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|
قصر شیشه ای
وقتی بیاد تو یقصر خیلی زیبا زندونیش

 

 میکنم و  اجازه نمی دم که دوباره من را

 

 تنها بذاره

 

همه درها روش می بندم و شبانه روز

 نمی خوابم .

 

چشم روی هم نمی ذارم و نگهبانیش

 

 را میدم.

 

اخه من یک بار طعم جدایی را

 

چشیدم .دیگه نمی تونم یک بار دیگه

 

تجربه اش کنم.

 

می ترسم که اجازه بدم از قصر

 

بیرون بره و مثل اون دفعه هزار سال

 

طول بکشه بر گشتنش.

 

توی یک اتاق شیشه ای میذارمش تا از

 

همه جای خونه قابل دیدن باشه.

 

وقتی که خوابید از همه طرف

 

 نگاهش میکنم . پایین  بالا  

 

چپ  و راست .

 

وقتی که خوابه واقعا دیدنش

 

خیلی لذت بخشه.

 

بیشتر از موقع دیگه ای

 

به ادم ارامش میده

 

اون صورت زیبا و معصومش.

 

 

ولی بهش میگم که عشق من به تو

 

شیشه ای نیست که با کوچمترین سنگ

 

 هجران قابل شکستن باشه.

عشق من با گوشت و خون من امیخته

 

 شده .

 

حتی روز محشر هم با من زنده میشه 

 

       و تا طبقه هفتم بهشت من را

 

همراهی میکنه.

 

 

توی بهشت خدا هم با اون همه نعمت

 

بازم

 

 من از خدا می خواهم که من را دوباره

 

 

عاشق کنه.

 

 

دوباره اون شور و حال عاشقی را به من

 

بده.

 

بازم من از خدا فقط و فقط اون را طلب

 

 می کنم.

 

برای ما دعا کنید

 

+ نوشته شده در  27 Oct 2005ساعت 2 PM  توسط reza mashhadi  |  نظر بدهید

 

 

بهش گفته بودم که دوست دارم از همین

 الان اون

خودش را همسر من بدونه .

 

همانطور که من میدونم.

 

بهش گفتم شاید تو الان منظور

 من را نفهمی

 

ولی ازت خواهش می کنم که این

را قبول کنی.

 

من دوست ندارم خودم را یک عاشق

ناکام ببینم که

یارش سفر رفته

 

به اون طرف دریاها.

 

دوست ندارم که ما همدیگر را فقط

دوستدار هم بدونیم.

 

اخه  من می دونستم که وقتی دو نفر

 با هم نامزد

هستند امکان داره

با بروز یک اختلاف سلیقه ساده بگن

که ما با هم تفاهم

نداریم و بزنند

زیر همه قول و قرارا شون.

 

ولی یک زن وشوهر که همدیگه

را خیلی دوست دارند به

 هیچ قیمتی

 

حاضر نیستند که یکدیگر را از دست بدند.

 

اونها حتی یک مشکل واقعا جدی

 هم پیدا کنند هیچ

موقع به فکر جدایی نمی افتند.

 

چند روز پیش برام نامه ای فرستاده بود

 

 که خیلی زیبا بود.

 

کاش وقت داشتم و می تونستم

 

تمام متن نامه

 

 را براتون بنویسم.

 

اول اینقدر دقیق تنظیم کرده بود

 

که دقیقا روز تولدم به دستم برسه.

 

و در ان تولدم را به من تبریک گفته بود

 

 ((خیلی نازک بینه ))

 

بعد هم برام نوشته بود که 

 

 من تو را همسر

 

ازلی و ابدی خودم می دونم.

 

و به هیچ قیمتی هم حاظر

 

نیستم که از حرفم برگردم.

 

 

این  نامه بهترین هدیه تولدی بود که

 

 در تمام عمرم دریافت کرده بودم.

 

اون بالا خره فهمیده بود که من

 

 از اون چی می خواهم.

 

من خیلی دوستش دارم

 

ولی بعضی وقتا می ترسم با اون

 

 صحبت کنم.

 

اخه من خیلی رک و بی پرده

 

صحبت می کنم.

 

می ترسم یک حرفی از دهنم در بره

 

که اون را ناراحت کنه.

 

چی میشد که زن و شوهر همیشه

 

 

همدیگه را دوست داشتن.

 

چی میشد که یکی اونقدر عاشق

 

ادم بود که هر چی می گفتی و

 

 هر کاری که می کردی . اون بازم

 

تو را دوست داشت و از دستت

 

ناراحت نمی شد.

 

چی میشد که عشق ادمها اینقدر

 

شیشه ای نبود.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
خواب دیدم
دیشب خواب عجیبی دیدم که مفهوم انرا

به درستی درک نکردم.

خواب دیدم که کنار دریا روی شنهای

ساحل دوتا اسب در حال دویدن بودند.

 

اسبی که جلوتر می دوید قرمز و اسب                       

پشت سری شیری رنگ بود.Go to fullsize image

                                                   Image Preview                              

دویدن این دو اسب در ساحل دریا همراه

 باصدای موج و بر خورد اب با ساحل

 و افتادن رد پای انها بر روی شنها

 صحنه جالبی را بوجود اورده بود.        

اسبها در ساحل می دویدندو هر

 ازچندگاهی که                                                                          

 موج می زد اب به پای انها بر خورد

 می کرد

 

 و گاه تا زانوی انها هم می رسید  

         

                                                                                     

ناگهان اتفاقی افتاد اسبها

زمین   خوردند                                              

و در همان لحظه

موجی که زد تمام بدن اسبها راپوشاند .

اسبها بلند شدند و لی این بار

به جایاینکه در امتداد ساحل بدوند

 به طرف دریا شروع به راه رفتند کردند

اب همچنان بالا  می امد و تا جای زانو .

 سینه و سر اسبها رسید

 ولی انها همچنان به رفتن ادامه دادند

 تا کاملا در اب ناپدید شدند.

انها هم دل را به دریا زدند و هم وجودشان را  

خوش به حال انها که با هم دویدندند .

با هم زمین خوردند

با هم بلند شدند

و با هم راهشان را انتخاب کردند.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
ای عاشقان
ای عاشقان ای عاشقان پیدا شوم پیدا شوم
 


بر روی آن مه روی خود شیدا شوم شیدا شوم
 


معشوقه گر گوید برو در عشق ما رسوا شوی
 


من سود را یكسو نهم رسوا شوم رسوا شوم
 


یارم اگر ترسا شود زنار بندم بر میان
 

در کفر اگر صادق نیم ترسا شوم ترسا شوم

 

زان ابر رحمت قطره یی بر من فشان تا وا رهم

 
 

تا كی صدف باشم چنین؟ دریا شوم دریا شوم




ای عاشقان ای عاشقان پیدا شوم پیدا شوم
 
 

بر روی آن مه روی خود شیدا شوم شیدا شوم
 

 

معشوقه گر گوید برو در عشق ما رسوا شوی
 
 

من سود را یكسو نهم رسوا شوم رسوا شوم




ساقی چنین می میدهد زان دُرد درد آلود غم
 
 


میخانه ها را سر بسر صهبا شوم صهبا شوم
 

 
 

شد مدتی گم گشته ام چون ذره در خورشید او
 
 


هر ذره ام خورشید شد پیدا شوم پیدا شوم
 
 
 
 
 
بدون مقدمه ولی اصل مطلب
 

 اول بايد تكليف خودمان را روشن كنيم.

 سوال اولي كه از خودمان بايد بپرسيم :

هلند يا ايران ؟

بايد هر كدام را كه در نظر ميگيريم نگاهمان

 كامل وجامع باشد.

مثلا اگر هلند را انتخاب كخيم

 داراي مزاياي زيادي است .

١-يك كشور اروپايي است

٢- امكانات ورفاه آن بيشتر است

 ٣- فرزندان ما آنجا موقعيت هاي

 بهتري خواهند داشت

٤- اگر روزي خواستيم به ايران بر گرديم هر

 مدركي كه آنجا گرفته باشيم اينجا

اعتبار زيادي دارد.

 و با سر مايه اي كه آنجا جمع كنيم

اينجا ارزشمند تر خواهد بود .

٥- روحيه عمه ام با رفتن وبودن من

در كنارش بهتر خواهد شد با توجه به

 مريضي كه اودارد او به بودن من

نياز دارد .                                                        

معايب آن

١- مدت دوري ما از هم بيشتر از ٥سال خواهد شد .

دوري از او خيلي براي من سخت است

 و هر كاري (درس خواندن و...)وقتي تمركز

نداشته باشيم نمي توانيم درست انجام بديم

 (من همش به او فكر ميكنم )

 

٢- مدت ٥سال خيلي زياد است

و امكان دارد كه آن را از ياد ببرم

 و با محيط هلند خو بگيرد و بر اثر اصرار پدر و

 مادر تن به ازدواج به ديگري بدهد

 (من بدون ترديد خود كشي ميكنم )

٣- رفتن من به هلند با مشكلات زيادي

 براي خوانواده من و خانواده او همراه است

 خود نفس رفتن من هم جاي شك دارد

و قبول شدن من جاي شك بيشتر

 ٤- احتمالا آنجا موقعيت شغلي بالايي

 نخواهد داشت (من آنجا فقط مهاجرم ٠-)

.............................................................................................................

آمدن او به ايران كه آن خود دو حالت دارد

.الف در اولين فرصت علي رغم

مخالفت خانواده كه خود مزاياي زيادي دارد

 ١- من ميتوانم در مدت زودتر از

 ٥سال او را ببينم بين دو تا چهار سال

 ٢- بودن آن در كنارز من به من انرژي

 و انگيزه زيادي ميدهد به طوري كه

 به خاطر او هم كه شده دست به هر كاري هم كه بزنم

موفق ميشم به اميد خدا

 ٣- خوانواده من وقتي ببينند كه او به خاطر من

 به ايران بر گشته قطعا مخالفتهاي خود را

 بي فايده ميدانند  مخصوصا با حرفهايی

 كه بعد از رفتن او  زده شد وقولهايي

 كه داده شد در رابطه من با خواهر

 و برادرانم آنها به من كمك خواهند كرد

 همچنين فامیل پدر بزرگ مادر بزرگ و...

 كه ميشود روي كمك آنها حساب کرد. 

 ٤-من ميتوانم كارشناسي ام را با خيال

 راحت تمام كنم با انرژي و انگيزه بيشتر

 از آزمون كارشناسي ارشد شركت كنم و

 به راحتي زاهدان قبول شوم در

اينجا خوابگاه متاهلي و امكانات بگيرم

 واحتمالا از سر بازي هم معاف شوم

٥- براي مدتي هم كه شده ما يك زندگي

مستقل و بدون دخالت ديگران

(مخصوصا خوانواده ها )خواهيم داشت

من در چنين زندگي اي با وجود تمام

مشكلات مالي و ... باز هم احساس

 خوشبختي ميكنم چون در كنار اويم

حالا معايب:

زندگي مان با مشكلات زيادي همراه است

 كه شايد او تاب و تحمل آن را نداشته باشد

 و از كرده خود كه آمه به ايران پشيمان شود

٢- خانواده او و مخصوصا پدرش از

 دست او ناراحت ميشوند

(خدا كند بعدا راضي بشه )

٣- شايد ما مجبور شيم در زاهدان بمونيم

كه نسبت به مشهد شهر محروميه كه جزو

 مشكلات اول زندگيمونه

..........................................................................................................

امدن او به ايران بعد ٥سال مزاياي خواص خود را دارد

١- من درس و سربازي ام را تمام كردم

حتي ميتونم سربازيم رو تو دانشگاه امريه بگيرم

 ٢- او به زبان هلند و انگلستان به اندازهاي مسلط

شده كه بتونه تدريس كنه

 (مشكلات مالي مرتفع ميشود )

 

٣- با پيدا كردن كار دو نفرمان / مشكلات كمتري خواهيم داشت

 ٤- با توجه به رشته من

كارهاي زياد شركتي گيرم مياييد.

 ۵-بودن اودر كنارز من به من انرژي و انگيزه زيادي ميدهد به طوري كه به خاطر

 او هم كه شده دست به هر كاري هم كه بزنم

 موفق ميشم به اميد خدا

۶- خانواده من وقتي ببينند كه او به خاطر من به

ايران بر گشته قطعا مخالفتهاي خود را بي فايده

ميدانند  مخصوصا با حرفههايي كه بعد از رفتن او

  زده شد وقولهايي كه داده شد در رابطه من با

خواهر و برادرانم آنها به من كمك خواهند كرد

 همچنين فامیل پدر بزرگ مادر بزرگ و... كه

ميشود روي كمك آنها سعه صدر نمود .

حال معايب:مورد ٢و٣ قبلي

.............................................................................................................

به هر حال ما در سر اين سه راهي مانديم

كه كدومو انتخاب كنيم .شايد شما كه از

 بيرون به ما نگاه ميكنيد بهتر بتوانيد فكر كنيد.

خيلي دوست دارم به ما كمك فكري كنيد .

 شايد براي پاسخ دادن به اطلاعات بيشتري

 نيازمند باشيد مثل وضعيت مالي و فرهنگي

و.....مابه هر حال خواستيد به ما كمك كنيد

به من ايميل بزنيد . سوال كنيد نظربدهيد

مطمين باشيد خيلي خيلي خوشحال ميشم....

  mashashem0511@yahoo.com

راستي شايد راه حل چهارومي هم باشد......

راستی یادمون نره که خدا عاشقا رو

 خیلی دوست داره!!!

 

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 1 PM
|+|
ولی ما به هم می رسیم
دو خط موازي زاييده شدند .

 پسركي در كلاس درس  آنها  را  روي كاغذ كشيد .

  آن  وقت  دو  خط موازي  چشمشان  به هم  افتاد

  و در همان يك نگاه  قلبشان  تپيد و مهر يكديگر 

 را در سينه جاي دادند .  خط اولي نگاهي 

  پر معنا به خط دومي كرد و گفت : 

 ما مي توانيم  زندگي خوبي داشته  باشيم ...

خط دومي  از  هيجان لرزيد .  خط اولي .....

و  خانه اي داشته باشيم در يك  صفحه 

دنج كاغذ .... من  روزها  كار مي كنم .

مي توانم  خط  كنار يك  جاده ي متروك شوم ...

يا  خط  كنار يك  نردبان .  خط دومي گفت : 

 من هم مي توانم  خط  كنار يك 

 گلدان  چهار گوش  گل سرخ شوم . 

 يا خط كنار يك نيمكت  خالي در يك  پارك  كوچك

 و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !

‌در همين  لحظه  معلم فرياد زد : ...چ


*دو خط موازي هيچ وقت  به هم نمي رسند.

 

 

ولی  من  همیشه

 

 بهش میگم

 

 

که ما حتما بهم می رسیم

 

 

 

حالا به هر قیمتی که

 

 

شده....

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 10 Nov 2005 در ساعت: 5 PM
|+|
قصر شیشه ای
 

وقتی بیاد تو یقصر خیلی زیبا زندونیش

 

 میکنم و  اجازه نمی دم که دوباره من را

 

 تنها بذاره

 

همه درها روش می بندم و شبانه روز

 نمی خوابم .

 

چشم روی هم نمی ذارم و نگهبانیش

 

 را میدم.

 

اخه من یک بار طعم جدایی را

 

چشیدم .دیگه نمی تونم یک بار دیگه

 

تجربه اش کنم.

 

می ترسم که اجازه بدم از قصر

 

بیرون بره و مثل اون دفعه هزار سال

 

طول بکشه بر گشتنش.

 

توی یک اتاق شیشه ای میذارمش تا از

 

همه جای خونه قابل دیدن باشه.

 

وقتی که خوابید از همه طرف

 

 نگاهش میکنم . پایین  بالا  

 

چپ  و راست .

 

وقتی که خوابه واقعا دیدنش

 

خیلی لذت بخشه.

 

بیشتر از موقع دیگه ای

 

به ادم ارامش میده

 

اون صورت زیبا و معصومش.

 

 

ولی بهش میگم که عشق من به تو

 

شیشه ای نیست که با کوچمترین سنگ

 

 هجران قابل شکستن باشه.

عشق من با گوشت و خون من امیخته

 

 شده .

 

حتی روز محشر هم با من زنده میشه 

 

       و تا طبقه هفتم بهشت من را

 

همراهی میکنه.

 

 

توی بهشت خدا هم با اون همه نعمت

 

بازم

 

 من از خدا می خواهم که من را دوباره

 

 

عاشق کنه.

 

 

دوباره اون شور و حال عاشقی را به من

 

بده.

 

بازم من از خدا فقط و فقط اون را طلب

 

 می کنم.

 

برای ما دعا کنید

 

+ نوشته شده در  27 Oct 2005ساعت 2 PM  توسط reza mashhadi  |  نظر بدهید

 

 

بهش گفته بودم که دوست دارم از همین

 الان اون

خودش را همسر من بدونه .

 

همانطور که من میدونم.

 

بهش گفتم شاید تو الان منظور

 من را نفهمی

 

ولی ازت خواهش می کنم که این

را قبول کنی.

 

من دوست ندارم خودم را یک عاشق

ناکام ببینم که

یارش سفر رفته

 

به اون طرف دریاها.

 

دوست ندارم که ما همدیگر را فقط

دوستدار هم بدونیم.

 

اخه  من می دونستم که وقتی دو نفر

 با هم نامزد

هستند امکان داره

با بروز یک اختلاف سلیقه ساده بگن

که ما با هم تفاهم

نداریم و بزنند

زیر همه قول و قرارا شون.

 

ولی یک زن وشوهر که همدیگه

را خیلی دوست دارند به

 هیچ قیمتی

 

حاضر نیستند که یکدیگر را از دست بدند.

 

اونها حتی یک مشکل واقعا جدی

 هم پیدا کنند هیچ

موقع به فکر جدایی نمی افتند.

 

چند روز پیش برام نامه ای فرستاده بود

 

 که خیلی زیبا بود.

 

کاش وقت داشتم و می تونستم

 

تمام متن نامه

 

 را براتون بنویسم.

 

اول اینقدر دقیق تنظیم کرده بود

 

که دقیقا روز تولدم به دستم برسه.

 

و در ان تولدم را به من تبریک گفته بود

 

 ((خیلی نازک بینه ))

 

بعد هم برام نوشته بود که 

 

 من تو را همسر

 

ازلی و ابدی خودم می دونم.

 

و به هیچ قیمتی هم حاظر

 

نیستم که از حرفم برگردم.

 

 

این  نامه بهترین هدیه تولدی بود که

 

 در تمام عمرم دریافت کرده بودم.

 

اون بالا خره فهمیده بود که من

 

 از اون چی می خواهم.

 

من خیلی دوستش دارم

 

ولی بعضی وقتا می ترسم با اون

 

 صحبت کنم.

 

اخه من خیلی رک و بی پرده

 

صحبت می کنم.

 

می ترسم یک حرفی از دهنم در بره

 

که اون را ناراحت کنه.

 

چی میشد که زن و شوهر همیشه

 

 

همدیگه را دوست داشتن.

 

چی میشد که یکی اونقدر عاشق

 

ادم بود که هر چی می گفتی و

 

 هر کاری که می کردی . اون بازم

 

تو را دوست داشت و از دستت

 

ناراحت نمی شد.

 

چی میشد که عشق ادمها اینقدر

 

شیشه ای نبود.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 29 Oct 2005 در ساعت: 9 PM
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie