من يک مسافرم
من يک مسافرم همين و بس
ديرگاهيست کوله بار خويش بسته ام
هرلحظه مي روم تاعمردهم به باد
گويي جز اين هنر ندارم به ياد.
ديريست شب از خاطرم نمي رود
گويي ستاره اي به من نمي دمد
هردم دراين کوره راه سنگلاخ عمر
با درد پياله هاي خود شکسته ام...
امروز مي روداز خاطرم دو چشم تو
ديگر شکسته ام هر آنچه رفت وبود وشد
ديگر چه مي خواهم از افسون اين سفر
من مانده ام با دو چشم مهربان تو.
شاعر: ايرج عسگري
شاعر معاصر خوزستاني
فرستاده شده توسط:
rahavard_as@yahoo.com

بيا تا عاشق ديوانه باشيم
حديث شمع و گل،پروانه باشيم
بيا تا شعله جان برفروزيم
به زير سقف در يک خانه باشيم
گرفتار محبت هر دو گرديم
براي هم چو دام و دانه باشيم
بيا تا بگذريم از جان خاکي
به فکر عالم جانانه باشيم
بيا تا نو کنيم اين منزل خود
نبايد بسته ي ويرانه باشيم
هميشه مست عشق ناب بوديم
چرا زين باده ما بيگانه باشيم
ازين باده بخور مي تا ببيني
که سرمست از مي مستانه باشيم
بيا تا از بهاران روح گيريم
هميشه چون گلي بر ساقه باشيم
به چنگ عشق آوازي بخوانيم
مثال بلبلي بر شاخه باشيم
براي اين دل محزون چون ني
نواي خوش به سوز ناله باشيم
اگر دنيا به کام ما نگردد
به همت چرخ را گردانه باشيم
کتاب عشق از روز ازل بود
براي سوره هايش ايه باشيم
به فکر تن نباشيم و هوايش
تن عريان جان را جامه باشيم

شراب دوستي ايرج گواراست
براي جام آن، پيمانه باشيم
عاشقي يعني چو شمعي سوختن
محفلي با نور خود افروختن
عاشقي يعني دو چشم انتظار
ديده را بر راه دلبر دوختن
عاشقي يعني که جان و توشه اي
هديه از بهر نگار اندوختن
عاشقي يعني حديث دلکشي
دل به دلداري شبي بفروختن
عاشقي يعني دو پاي رهنورد
کوي معشوقي به دربش کوفتن
عاشقي ايرج زبان ناي و ني
قلب خود در ناله هايش سوختن
¤ نوشته شده در ساعت 18:40 توسط mash ashem











