تبليغاتX
عشق و غربت

عشق و غربت

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
همسرم

 

بارون   عشق   دوستی

باز مثل بچگي هام دلم هواي روزاي باروني رو كرده

 

روزايي كه شنيدن موسيقي بارون رو شيشه پنجره

 

وسوسه ام مي كرد كه بدوم و برم بيرون

 

 و خودم رو بسپارم به پاكي زلال قطره هاش

 

بچرخم و برقصم و از شادي دستام رو بكوبم به هم و

 

هم نوا با ملودي بارون منم فرياد بزنم :

 

بارون بارونه زمينا تر ميشه

 

دلم هواي بارون كرده

 

باروني كه با ترنمش بچگي كردم

 

بزرگ شدم عاشق شدم

 

... و دل كندم...

 

ترنم بارون تو گوش من هميشه

 

يادآور عشق و دوستي و محبت بوده

 

كاش بارون بياد تا همه كينه ها  ودشمنيها

 

رو از دلمون پاك كنه وببره

 

كاش بارون بياد تا آيينه دلمون رو صيقل بزنه

 

 و چهره واقعي دلمون رو نشونمون بده

 

كاش بارون بياد تا قدر هم رو بدونيم و

 

محبت رو ارزون نفروشيم

 

كاش بارون بياد

 

 تا قيمت دوستيها رو به ما يادآوري كنه

 

كاش ...كاش ...كاش

 

پس بيا مثل بچگي هامون با عشقي پاك

 

دست همو بفشاريم ودل بديم

 

به آيه هاي زلال بارون

 

تا ما هم خالص وناب بشيم

 

 

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 20 Nov 2005 در ساعت: 10 PM
|+|
صدای عشق

صدای عشق

 

دوباره صدای عشق را می شنوم

دوباره اورا می یابم ........

دوباره می رسد آن صدای ناز

که می برد از من هوش و نیاز

چون نسیم صبح می وزد آرام

می برد مرا به شهر رویا ها

همچو قاصد روزهای بارانی

در دلم می کند غوغا

می زند بانگ که من آمدم برخیز

صبح دولت دمید و در خوابی؟

دست در دست من می نهد با ناز

می برد به سادگی دل از برم, اما

خفته اینجا جسم بی جانم

همچو سنگی در ته دریا.....

کیست اینکه می رود تا اوج

بر بلندای قله آفاق

می دود در میان صحراها

می زند خویش بر تن دریا

عشق, عشق است که می آید

تا که ما را زغم رها سازد

تا نشیند به دل

که گوید باز

برخیز و بیا به جشن شادی ها

.........

جسم ما ناتوان ز فرداهاست

روحمان بر فراز باورها

پس بیا که سر فرود آریم

لب گشاییم و وصف او گوییم

تا که خفتگان به حق دانند

دل به آلودگی نیالایند

که عشق است و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الا هو

 

.........................مجنون تز از مجنون......................

 عشق یعنی افسون گل سرخ


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 19 Nov 2005 در ساعت: 10 AM
|+|
صدای عشق

صدای عشق

 

دوباره صدای عشق را می شنوم

دوباره اورا می یابم ........

دوباره می رسد آن صدای ناز

که می برد از من هوش و نیاز

چون نسیم صبح می وزد آرام

می برد مرا به شهر رویا ها

همچو قاصد روزهای بارانی

در دلم می کند غوغا

می زند بانگ که من آمدم برخیز

صبح دولت دمید و در خوابی؟

دست در دست من می نهد با ناز

می برد به سادگی دل از برم, اما

خفته اینجا جسم بی جانم

همچو سنگی در ته دریا.....

کیست اینکه می رود تا اوج

بر بلندای قله آفاق

می دود در میان صحراها

می زند خویش بر تن دریا

عشق, عشق است که می آید

تا که ما را زغم رها سازد

تا نشیند به دل

که گوید باز

برخیز و بیا به جشن شادی ها

.........

جسم ما ناتوان ز فرداهاست

روحمان بر فراز باورها

پس بیا که سر فرود آریم

لب گشاییم و وصف او گوییم

تا که خفتگان به حق دانند

دل به آلودگی نیالایند

که عشق است و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الا هو

 

.........................مجنون تز از مجنون......................

 عشق یعنی افسون گل سرخ


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 19 Nov 2005 در ساعت: 9 AM
|+|
 

love... عشق


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 17 Nov 2005 در ساعت: 4 PM
|+|
 

love... عشق


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 17 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|
majnoontar az majnoon 
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 17 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|
گل
Share Our Site With A Friendflowers ukSimply 2 Dozen Rosesهمه گلهای زیبا تقدیم به عزیز مهربانم
نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|
دیشب دیدم
دیشب خواب عجیبی دیدم که مفهوم انرا

به درستی درک نکردم.

خواب دیدم که کنار دریا روی شنهای

ساحل دوتا اسب در حال دویدن بودند.

 

اسبی که جلوتر می دوید قرمز و اسب                       

پشت سری شیری رنگ بود.Go to fullsize image

                                                   Image Preview                              

دویدن این دو اسب در ساحل دریا همراه

 باصدای موج و بر خورد اب با ساحل

 و افتادن رد پای انها بر روی شنها

 صحنه جالبی را بوجود اورده بود.        

اسبها در ساحل می دویدندو هر

 ازچندگاهی که                                                                          

 موج می زد اب به پای انها بر خورد

 می کرد

 

 و گاه تا زانوی انها هم می رسید  

         

                                                                                     

ناگهان اتفاقی افتاد اسبها

زمین   خوردند                                              

و در همان لحظه

موجی که زد تمام بدن اسبها راپوشاند .

اسبها بلند شدند و لی این بار

به جایاینکه در امتداد ساحل بدوند

 به طرف دریا شروع به راه رفتند کردند

اب همچنان بالا  می امد و تا جای زانو .

 سینه و سر اسبها رسید

 ولی انها همچنان به رفتن ادامه دادند

 تا کاملا در اب ناپدید شدند.

انها هم دل را به دریا زدند و هم وجودشان را  

خوش به حال انها که با هم دویدندند .

با هم زمین خوردند

با هم بلند شدند

و با هم راهشان را انتخاب کردند.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|
قصر شیشه ای
وقتی بیاد تو یقصر خیلی زیبا زندونیش

 

 میکنم و  اجازه نمی دم که دوباره من را

 

 تنها بذاره

 

همه درها روش می بندم و شبانه روز

 نمی خوابم .

 

چشم روی هم نمی ذارم و نگهبانیش

 

 را میدم.

 

اخه من یک بار طعم جدایی را

 

چشیدم .دیگه نمی تونم یک بار دیگه

 

تجربه اش کنم.

 

می ترسم که اجازه بدم از قصر

 

بیرون بره و مثل اون دفعه هزار سال

 

طول بکشه بر گشتنش.

 

توی یک اتاق شیشه ای میذارمش تا از

 

همه جای خونه قابل دیدن باشه.

 

وقتی که خوابید از همه طرف

 

 نگاهش میکنم . پایین  بالا  

 

چپ  و راست .

 

وقتی که خوابه واقعا دیدنش

 

خیلی لذت بخشه.

 

بیشتر از موقع دیگه ای

 

به ادم ارامش میده

 

اون صورت زیبا و معصومش.

 

 

ولی بهش میگم که عشق من به تو

 

شیشه ای نیست که با کوچمترین سنگ

 

 هجران قابل شکستن باشه.

عشق من با گوشت و خون من امیخته

 

 شده .

 

حتی روز محشر هم با من زنده میشه 

 

       و تا طبقه هفتم بهشت من را

 

همراهی میکنه.

 

 

توی بهشت خدا هم با اون همه نعمت

 

بازم

 

 من از خدا می خواهم که من را دوباره

 

 

عاشق کنه.

 

 

دوباره اون شور و حال عاشقی را به من

 

بده.

 

بازم من از خدا فقط و فقط اون را طلب

 

 می کنم.

 

برای ما دعا کنید

 

+ نوشته شده در  27 Oct 2005ساعت 2 PM  توسط reza mashhadi  |  نظر بدهید

 

 

بهش گفته بودم که دوست دارم از همین

 الان اون

خودش را همسر من بدونه .

 

همانطور که من میدونم.

 

بهش گفتم شاید تو الان منظور

 من را نفهمی

 

ولی ازت خواهش می کنم که این

را قبول کنی.

 

من دوست ندارم خودم را یک عاشق

ناکام ببینم که

یارش سفر رفته

 

به اون طرف دریاها.

 

دوست ندارم که ما همدیگر را فقط

دوستدار هم بدونیم.

 

اخه  من می دونستم که وقتی دو نفر

 با هم نامزد

هستند امکان داره

با بروز یک اختلاف سلیقه ساده بگن

که ما با هم تفاهم

نداریم و بزنند

زیر همه قول و قرارا شون.

 

ولی یک زن وشوهر که همدیگه

را خیلی دوست دارند به

 هیچ قیمتی

 

حاضر نیستند که یکدیگر را از دست بدند.

 

اونها حتی یک مشکل واقعا جدی

 هم پیدا کنند هیچ

موقع به فکر جدایی نمی افتند.

 

چند روز پیش برام نامه ای فرستاده بود

 

 که خیلی زیبا بود.

 

کاش وقت داشتم و می تونستم

 

تمام متن نامه

 

 را براتون بنویسم.

 

اول اینقدر دقیق تنظیم کرده بود

 

که دقیقا روز تولدم به دستم برسه.

 

و در ان تولدم را به من تبریک گفته بود

 

 ((خیلی نازک بینه ))

 

بعد هم برام نوشته بود که 

 

 من تو را همسر

 

ازلی و ابدی خودم می دونم.

 

و به هیچ قیمتی هم حاظر

 

نیستم که از حرفم برگردم.

 

 

این  نامه بهترین هدیه تولدی بود که

 

 در تمام عمرم دریافت کرده بودم.

 

اون بالا خره فهمیده بود که من

 

 از اون چی می خواهم.

 

من خیلی دوستش دارم

 

ولی بعضی وقتا می ترسم با اون

 

 صحبت کنم.

 

اخه من خیلی رک و بی پرده

 

صحبت می کنم.

 

می ترسم یک حرفی از دهنم در بره

 

که اون را ناراحت کنه.

 

چی میشد که زن و شوهر همیشه

 

 

همدیگه را دوست داشتن.

 

چی میشد که یکی اونقدر عاشق

 

ادم بود که هر چی می گفتی و

 

 هر کاری که می کردی . اون بازم

 

تو را دوست داشت و از دستت

 

ناراحت نمی شد.

 

چی میشد که عشق ادمها اینقدر

 

شیشه ای نبود.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
عروس اتش
 

چند روز پیش خواب  دیدم که یک دختر با لباس عروس

 

یا یک لباس زیبای مجلسی در حال رقصیدن است.

 

نه روی زمین و نه در حضور  مردم.

 

بلکه بین زمین و اسمان بر روی حلقه ای

 

از اتش که به شکل یک ۵  چپه بود

 

 در حضور من می رقصید.

 

اون کسی نبود جز محبوب من .

 

همسر زیبا و مهربان و صبورم.

 

ابتدا چون فکر می کردم که معنای بدی دارد

 

از تعریف کردن ان  منصرف شدم

 

ولی وقتی که ایمیلی از او دریافت کردم

 

به فراست معنی انرا در یافتم.

 

 او نوشته بود که :

 

  1. Azizam harche az eshghemon migzare man
  2.                             
  3.   asheghtar misham ,man
  4. bigharam ,divone,nemidonam chi begam akhe
  5.  
  6. nimitonam barash kalamei monaseb peida 
  7.   
  8. konam                                                   

 

 

 

اری او در اتش عشق من داشت

 

 می سوخت همان طور که من

 

 در اتش عشق می سوزم.

 

((اتش ان نیست که از شعلعه ان خندد شمع

 

اتش انست که در خرمن پروانه زدند))

 

من مرد خیلی خوش شانسی هستم که فرشتهای

 

مثل اونو دارم.

 

صبور .فهمیده .مهربان .دوست داشتنی

 

زیبا .راستگو .پر تلاش .محبوب .عزیز

 

با وفا . با وفا .با وفا .با وفا .با وفا .

 

وفاار .وفادار . وفادار .وفادار .وفادار

 

با وفا . با وفا .با وفا .با وفا .با وفا .

 

وفاار .وفادار . وفادار .وفادار .وفادار

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
ارزوی من
خودمو مثل یک تخته پاره ای احساس می کردم

 

که از یک کشتی دچار طوفان شده به جا مونده .

 

توی اقیانوس بیکران ،آواره و سرگردون بودم.

 

دوست داشتم که به ساحل برسم ولی امواج منو

 

بازیچه خودشون قرار داده بودند و مدام سر به

 

 سرم می ذاشتن . رطوبت و افتاب گرم هم سبب

 

 شده بود که دچار مرگ تدریجی بشم . بله من

 

آروم آروم داشتم می پوسیدم . ! ! !

 

اگه شما  خودتون رو به جای من بذارین

 

 فکر می کنید که در این شرایط من  چه آرزویی

 

می تونستم داشته باشم ؟ ؟ ؟

 

من  فقط وفقط یک آرزو داشتم. من آرزو می کردم

 

که توی این دنیا ،توی این اقیانوس قبل از اینکه به

 

کلی  نیست و نابود بشم ، به یک دردی بخورم

 

و یا به زبون شما انسانها عاشق بشم اخه من

 

از این احساس پوچی حسابی خسته شده بودم.

 

یک روز که توی همین فکر ها بودم و داشتم 

 

با  خدای خودم راز و نیاز می کردم . دیم که دریا

 

طوفانی شده و موجهای خبیث دارن  قوی و قویتر

 

 میشن تا باز یک کشتی را غرق کنند .

 

کشتی بزرگی  از کنارما در حال رد شدن بود

 

به نظر می آمد که کشتی قدرت مقابله با طوفان را

 

داره .همین طور هم بود ولی موجهای دست بردار

 

نبودند و مدام خود را به کشتی می کوبیدند .

 

بالاخره کشتی بدون هیچ حادثه ای رد شد و

 

من از یک

 

طرف خوشحال که موجهای پلید

 

تلاششان بی نتیجه ماند

 

و از یک طرف ناراحت که چرا باز من

 

سرگردانم پوچ و بی هدف .

 

توی همین خیالات باطل بودم که چیزی نظرم

 

را جلب کرد خودم را به طرف اون کشوندم و

 

 نزدیک و نزدیک شدم .

 

اوه خدای من  . . . این دیگه از کجا اومد . . .

 

دخترکی زیبا بر روی سطح آب شناور بود به هر

 

زحمتی بود خودم را به اون رسوندم و زیر دستاش

 

و سرش قرار گرفتم  و سعی کردم که با استفاده از

 

 حرکت آب  به سمت ساحل برم .خیلی عجیب بود

 

من داشتم به ساحل نزدیک می شدم. عجیب بود به

 

خاطر اینکه قبلا هزاران بار سعی کرده بودم که

 

خود را به ساحل برسونم ولی موفق نشده بودم

 

ولی حالا به راحتی داشتم همراه مسافرم به

 

سمت  ساحل

 

می رفتم و همه چیز هم به کمک من امده بود

 

حتی موجهای خبیث هم خواسته یا نا خواسته به

 

حرکت من به سمت ساحل شتاب دادند و من

 

سر انجام به ارزوی خود رسیدم و توی این دنیا به

 

یک دردی خوردم . دیگه برام فرقی نمی کرد که

 

دخترک می خواد با من چکار کنه .شاید مرا

 

 می سوزاند تا با گرمای من خودشو گرم کنه و یا

 

غذایی درست کنه  و شاید دوباره من را به دریا پرت

 

می کرد تا دوباره آ واره و سر گردان بشم و یا شاید

 

که فکر دیگه ای برای من داشت نمی دونم. . .

 

دیگه برای من فرقی نمی کرد که اون

 

می خواست با من چکار کنه .

ولی اگه از من می پرسید دوست داشتم که

 

عروسکی چوبی بشم که اون یک لحظه هم از من

 

جدا نشه هنگام خواب تا من را در اغوش نکشه به 

 

 خواب نره و صبح تا من بیدار نشم اونم

 

بیدار نشه. همیشه وهمه جا همراش باشم

 

 تا اگه دوباره لازم شد

 

خودمو فدا کنم تا اون کوچکترین صدمه ای نبینه.

 

شاید هم روزی فرشته مهربون امد و من را

 

 از شکل یک عروسک به یک انسان تبدیل کرد .

 

نمی دونم دیگه حالا همه چیز به دخترک

 

 بستگی داره.ولی هر کاری که با من بکنه باز هم من

 

 دخترک را دوست دارم. دوست دارم .  .  .

 

 

 

 

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
خواب دیدم
دیشب خواب عجیبی دیدم که مفهوم انرا

به درستی درک نکردم.

خواب دیدم که کنار دریا روی شنهای

ساحل دوتا اسب در حال دویدن بودند.

 

اسبی که جلوتر می دوید قرمز و اسب                       

پشت سری شیری رنگ بود.Go to fullsize image

                                                   Image Preview                              

دویدن این دو اسب در ساحل دریا همراه

 باصدای موج و بر خورد اب با ساحل

 و افتادن رد پای انها بر روی شنها

 صحنه جالبی را بوجود اورده بود.        

اسبها در ساحل می دویدندو هر

 ازچندگاهی که                                                                          

 موج می زد اب به پای انها بر خورد

 می کرد

 

 و گاه تا زانوی انها هم می رسید  

         

                                                                                     

ناگهان اتفاقی افتاد اسبها

زمین   خوردند                                              

و در همان لحظه

موجی که زد تمام بدن اسبها راپوشاند .

اسبها بلند شدند و لی این بار

به جایاینکه در امتداد ساحل بدوند

 به طرف دریا شروع به راه رفتند کردند

اب همچنان بالا  می امد و تا جای زانو .

 سینه و سر اسبها رسید

 ولی انها همچنان به رفتن ادامه دادند

 تا کاملا در اب ناپدید شدند.

انها هم دل را به دریا زدند و هم وجودشان را  

خوش به حال انها که با هم دویدندند .

با هم زمین خوردند

با هم بلند شدند

و با هم راهشان را انتخاب کردند.

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
خواب دیدم
دیشب خواب عجیبی دیدم که مفهوم انرا

به درستی درک نکردم.

خواب دیدم که کنار دریا روی شنهای

ساحل دوتا اسب در حال دویدن بودند.

 

اسبی که جلوتر می دوید قرمز و اسب                       

پشت سری شیری رنگ بود.Go to fullsize image

                                                   Image Preview                              

دویدن این دو اسب در ساحل دریا همراه

 باصدای موج و بر خورد اب با ساحل

 و افتادن رد پای انها بر روی شنها

 صحنه جالبی را بوجود اورده بود.        

اسبها در ساحل می دویدندو هر

 ازچندگاهی که                                                                          

 موج می زد اب به پای انها بر خورد

 می کرد

 

 و گاه تا زانوی انها هم می رسید  

         

                                                                                     

ناگهان اتفاقی افتاد اسبها

زمین   خوردند                                              

و در همان لحظه

موجی که زد تمام بدن اسبها راپوشاند .

اسبها بلند شدند و لی این بار

به جایاینکه در امتداد ساحل بدوند

 به طرف دریا شروع به راه رفتند کردند

اب همچنان بالا  می امد و تا جای زانو .

 سینه و سر اسبها رسید

 ولی انها همچنان به رفتن ادامه دادند

 تا کاملا در اب ناپدید شدند.

انها هم دل را به دریا زدند و هم وجودشان را  

خوش به حال انها که با هم دویدندند .

با هم زمین خوردند

با هم بلند شدند

و با هم راهشان را انتخاب کردند.

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
من تو را تو مرا

وقتی بارون میاد هرچه قدر که میتونی قطره های  بارون روبگیری منو

 دوست داری هرچه قدر که نمی تونی بگیری من تو رو دوست دارم ۰


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 1 PM
|+|
دل دیوانه

آروم بخواب عروسکم

خزون یه روز تموم میشه

رنگ سیاه سر نوشت

آبی آسمون میشه

پشت کدوم، لبخند خود

پنهون می کردی غم تو

بازی تلخ سرنوشت

در آورده هق هق تو

چشماتو آهسته ببند

غصه ها تو بسپر به باد

 

تلخیهاش و بریز کنار

 

شادی هاش و نبر ز یاد

 

ناله نکن،اشکی نریز

 

زندگی تنها دو روزه

 

شروع کنی با غصه هاش

 

آدم تا آخر می سوزه

 

یادت بمونه عاشق شدن

 

یه دل دیونه می خواد

 

حتی اگه بشکن دل

 

آدم صداش در نمی یاد

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 1 PM
|+|
ای عاشقان
ای عاشقان ای عاشقان پیدا شوم پیدا شوم
 


بر روی آن مه روی خود شیدا شوم شیدا شوم
 


معشوقه گر گوید برو در عشق ما رسوا شوی
 


من سود را یكسو نهم رسوا شوم رسوا شوم
 


یارم اگر ترسا شود زنار بندم بر میان
 

در کفر اگر صادق نیم ترسا شوم ترسا شوم

 

زان ابر رحمت قطره یی بر من فشان تا وا رهم

 
 

تا كی صدف باشم چنین؟ دریا شوم دریا شوم




ای عاشقان ای عاشقان پیدا شوم پیدا شوم
 
 

بر روی آن مه روی خود شیدا شوم شیدا شوم
 

 

معشوقه گر گوید برو در عشق ما رسوا شوی
 
 

من سود را یكسو نهم رسوا شوم رسوا شوم




ساقی چنین می میدهد زان دُرد درد آلود غم
 
 


میخانه ها را سر بسر صهبا شوم صهبا شوم
 

 
 

شد مدتی گم گشته ام چون ذره در خورشید او
 
 


هر ذره ام خورشید شد پیدا شوم پیدا شوم
 
 
 
 
 
بدون مقدمه ولی اصل مطلب
 

 اول بايد تكليف خودمان را روشن كنيم.

 سوال اولي كه از خودمان بايد بپرسيم :

هلند يا ايران ؟

بايد هر كدام را كه در نظر ميگيريم نگاهمان

 كامل وجامع باشد.

مثلا اگر هلند را انتخاب كخيم

 داراي مزاياي زيادي است .

١-يك كشور اروپايي است

٢- امكانات ورفاه آن بيشتر است

 ٣- فرزندان ما آنجا موقعيت هاي

 بهتري خواهند داشت

٤- اگر روزي خواستيم به ايران بر گرديم هر

 مدركي كه آنجا گرفته باشيم اينجا

اعتبار زيادي دارد.

 و با سر مايه اي كه آنجا جمع كنيم

اينجا ارزشمند تر خواهد بود .

٥- روحيه عمه ام با رفتن وبودن من

در كنارش بهتر خواهد شد با توجه به

 مريضي كه اودارد او به بودن من

نياز دارد .                                                        

معايب آن

١- مدت دوري ما از هم بيشتر از ٥سال خواهد شد .

دوري از او خيلي براي من سخت است

 و هر كاري (درس خواندن و...)وقتي تمركز

نداشته باشيم نمي توانيم درست انجام بديم

 (من همش به او فكر ميكنم )

 

٢- مدت ٥سال خيلي زياد است

و امكان دارد كه آن را از ياد ببرم

 و با محيط هلند خو بگيرد و بر اثر اصرار پدر و

 مادر تن به ازدواج به ديگري بدهد

 (من بدون ترديد خود كشي ميكنم )

٣- رفتن من به هلند با مشكلات زيادي

 براي خوانواده من و خانواده او همراه است

 خود نفس رفتن من هم جاي شك دارد

و قبول شدن من جاي شك بيشتر

 ٤- احتمالا آنجا موقعيت شغلي بالايي

 نخواهد داشت (من آنجا فقط مهاجرم ٠-)

.............................................................................................................

آمدن او به ايران كه آن خود دو حالت دارد

.الف در اولين فرصت علي رغم

مخالفت خانواده كه خود مزاياي زيادي دارد

 ١- من ميتوانم در مدت زودتر از

 ٥سال او را ببينم بين دو تا چهار سال

 ٢- بودن آن در كنارز من به من انرژي

 و انگيزه زيادي ميدهد به طوري كه

 به خاطر او هم كه شده دست به هر كاري هم كه بزنم

موفق ميشم به اميد خدا

 ٣- خوانواده من وقتي ببينند كه او به خاطر من

 به ايران بر گشته قطعا مخالفتهاي خود را

 بي فايده ميدانند  مخصوصا با حرفهايی

 كه بعد از رفتن او  زده شد وقولهايي

 كه داده شد در رابطه من با خواهر

 و برادرانم آنها به من كمك خواهند كرد

 همچنين فامیل پدر بزرگ مادر بزرگ و...

 كه ميشود روي كمك آنها حساب کرد. 

 ٤-من ميتوانم كارشناسي ام را با خيال

 راحت تمام كنم با انرژي و انگيزه بيشتر

 از آزمون كارشناسي ارشد شركت كنم و

 به راحتي زاهدان قبول شوم در

اينجا خوابگاه متاهلي و امكانات بگيرم

 واحتمالا از سر بازي هم معاف شوم

٥- براي مدتي هم كه شده ما يك زندگي

مستقل و بدون دخالت ديگران

(مخصوصا خوانواده ها )خواهيم داشت

من در چنين زندگي اي با وجود تمام

مشكلات مالي و ... باز هم احساس

 خوشبختي ميكنم چون در كنار اويم

حالا معايب:

زندگي مان با مشكلات زيادي همراه است

 كه شايد او تاب و تحمل آن را نداشته باشد

 و از كرده خود كه آمه به ايران پشيمان شود

٢- خانواده او و مخصوصا پدرش از

 دست او ناراحت ميشوند

(خدا كند بعدا راضي بشه )

٣- شايد ما مجبور شيم در زاهدان بمونيم

كه نسبت به مشهد شهر محروميه كه جزو

 مشكلات اول زندگيمونه

..........................................................................................................

امدن او به ايران بعد ٥سال مزاياي خواص خود را دارد

١- من درس و سربازي ام را تمام كردم

حتي ميتونم سربازيم رو تو دانشگاه امريه بگيرم

 ٢- او به زبان هلند و انگلستان به اندازهاي مسلط

شده كه بتونه تدريس كنه

 (مشكلات مالي مرتفع ميشود )

 

٣- با پيدا كردن كار دو نفرمان / مشكلات كمتري خواهيم داشت

 ٤- با توجه به رشته من

كارهاي زياد شركتي گيرم مياييد.

 ۵-بودن اودر كنارز من به من انرژي و انگيزه زيادي ميدهد به طوري كه به خاطر

 او هم كه شده دست به هر كاري هم كه بزنم

 موفق ميشم به اميد خدا

۶- خانواده من وقتي ببينند كه او به خاطر من به

ايران بر گشته قطعا مخالفتهاي خود را بي فايده

ميدانند  مخصوصا با حرفههايي كه بعد از رفتن او

  زده شد وقولهايي كه داده شد در رابطه من با

خواهر و برادرانم آنها به من كمك خواهند كرد

 همچنين فامیل پدر بزرگ مادر بزرگ و... كه

ميشود روي كمك آنها سعه صدر نمود .

حال معايب:مورد ٢و٣ قبلي

.............................................................................................................

به هر حال ما در سر اين سه راهي مانديم

كه كدومو انتخاب كنيم .شايد شما كه از

 بيرون به ما نگاه ميكنيد بهتر بتوانيد فكر كنيد.

خيلي دوست دارم به ما كمك فكري كنيد .

 شايد براي پاسخ دادن به اطلاعات بيشتري

 نيازمند باشيد مثل وضعيت مالي و فرهنگي

و.....مابه هر حال خواستيد به ما كمك كنيد

به من ايميل بزنيد . سوال كنيد نظربدهيد

مطمين باشيد خيلي خيلي خوشحال ميشم....

  mashashem0511@yahoo.com

راستي شايد راه حل چهارومي هم باشد......

راستی یادمون نره که خدا عاشقا رو

 خیلی دوست داره!!!

 

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 1 PM
|+|
ترانه
متن ترانه
 
در این دیار خسته
 
کاش دیگر بریده
 
نفسم
 

هر چه تلاش می کنم
 
 به آرامش نمی رسم
 


در این دیار خسته
 
کاش وجود من بیهوده
 
 
شد

ارثیه های عاطفی این
 
 جا از من ربوده شد
 


روز نفس نفس زنان رو
 
 به سراب می روم
 

خشک گلو و تشنه
 
لب به عشق آب می
 
روم

شب که به خانه می
 
رسم شکسته بال و
 
خسته جان

در غم فردای دگر باز
 
به خواب می روم
 


از تن خشک شاخ گل
 
 توقع جوانه نیست
 

دست نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
 


از گل چهره سوخته
 
 طراوتی طلب نکن

برای رفع تشنگی
 
تکیه به تشنه لب نکن


فرشته نجات من دیر
 
 
به ما رسیده ای
 

کهنه شده است زخم
 
 ما کوشش بی سبب
 
نکن

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 1 PM
|+|
بهانه ی من
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تو طلوع صبح خورشید رو دمیدن

تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 12 PM
|+|
بهانه
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه بودن
تا طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم
همه تکرار تو حرفهای دل من
چشم تو هر جا که میرم
جاری تو چشمهای منتظر من

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 12 PM
|+|
می نویسم

گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردم  نگفتم

تكيه دادم  به  غرورم ‚ تا ديگه از پا نيفتم

اولين  فصل شكستن ‚ آخرين  خدانگهدار

 دست  تكون  دادن آخر توي  اون كوچه ي  خلوت

 بغض بي وقفه ي آواز  ‚  واژه هاي  بي مروت

بوته ي  ياس  ديگه اون عطري  كه دوست داشتي نداد

كوچه ي آشتي كنونم   دلها رو آشتي نداد

من  به قله  مي رسيدم ‚  اگه هم ترانه بودي

صد تا سد رو مي شكستم  ‚  اگه  تو بهانه  بودي

  با تو  پيسوز ترانه  يه چراغ  شعله ور بود

 

.... شبها بي هراس  خنجر ‚  واژه ها  شعر دوباره

  خبر بود لحظه ها چه عاشقانه ‚  قاصدك  چهخوش

  كوچه ها  بدون بن بست  آسمون پر از ستاره

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 12 PM
|+|
عشقم
 

تو کی هستی که نگاهت ، مثل قصه پر رازه ؟
تو کی هستی که تو این شب ، نفست غیر مجازه؟
تو کی هستی که با اسمت ، پشت سایه ها می لرزه؟
تو کی هستی که حضورت ، واسه من تنها نیازه؟
با منی مثل خود من ، مثل تن مثل یه پیرهن
اما بین دستای ما ، فاصله دور و درازه
بذار از تو گر بگیرم ، بذار آفتابی بمیرم
آخه این کولی یه عمره ، واسه تو ترانه سازه
با تو فردا رو می بینم ، سیب خورشید رو می چینم
با تو من صد تا کتابم ، پرم از شعرهای تازه
چه نگاه بی نقابی ، چه ترانه های نابی
انگاری تموم دنیا ، توی اون چشمای نازه
با منی مثل خود من ، مثل تن مثل یه پیرهن
اما بین دستای ما ، فاصله دور و درازه
بذار از تو گر بگیرم ، بذار آفتابی بمیرم
آخه این کولی یه عمره ، واسه تو ترانه سازه...


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 12 PM
|+|
کبوترها

 

روزری ما کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد...

                    

 

          و مهرباني دست زيبائی را خواهد گرفت...

روزی که کمترين سرود؛

       بوسه است...

و هر انسان؛

برای هر انسان  ....     برادری است!!!               

روزی که ديگر درهای خانه هاشان را نمی بندند

 قفل؛...

                 افسانه یی ست...

                                           وقلب؛...

                                                       برای زنده گی بس است...!!!

  روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است...      

              تا ت
روزری ما کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد...

                              و مهرباني دست زيبائی را خواهد گرفت...

روزی که کمترين سرود؛

       بوسه است...

و هر انسان؛

برای هر انسان  ....     برادری است!!!               

روزی که ديگر درهای خانه هاشان را نمی بندند

 قفل؛...

                 افسانه یی ست...

                                           وقلب؛...

                                                       برای زنده گی بس است...!!!

  روزی

و به خاطر، آخرين حرف دنبال سخن نگردی......

                                                             

فرشته


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 16 Nov 2005 در ساعت: 12 PM
|+|
دلم برام بوسه هاش تنگ شده
Romance Couple

 

kiss




 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 7 PM
|+|
زندگی یک چیزی غیر از بدست اوردن دنیاست

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای پیدا کرد

او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شد که بقیهء روزها هم با چشمهای باز سرش را

پایین بگیرد ( به دنبال گنج ).....

او در مدت زندگی اش تعداد زیادی سکه و اسکناس پیدا کرد ولی

در برابر به دست آوردن این به اصطلاح گنج

بارها زیبایی دل انگیزطلوع خورشید . درخشش رنگین کمان و منظرهء زیبای

درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید بر فراز آسمان در حالی که

از شکلی به شکل دیگر در می آمدند را ندید و

پرندگان در حال پرواز. درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر جزء خاطرات

او نشدند.

........بر گرفته از کتاب هفده داستان کوتاه.......هدیه ای با ارزش از یک دوست........

 گنج واقعی دلهای مهربون ماست

زیبایی و لذت زندگی همیشه حوادث نادر یا قابل پیش بینی نیستند

اگه درست فکر کنیم متوجه میشیم که لبخند مهربان مادر.

نوازش دست گرم پدر. دیدن دوستان. فکر کردن به زیبایی ها.

تماشای طبیعت و حتی شنیدن صدای قار قار کلاغ در یه روز سرد زمستانی

و هزاران چیز دیگه گنجهای بزرگی هستند که پروردگار مهربون اونهارو

به ما بخشیده و چه خوب و زیباست که ما اونهارو درک کنیم و

ازشون لذت ببریم......

بدرود...

...



نوروز

  روزه يكسو شد وعيد آمد و دلها برخواست   مي ز خمخانه بجوش آمد و مي بايد خواست

 

وقتي بهار از راه ميرسه طراوت و زيبايي رو به طبيعت هديه ميكنه و

به همه چيز رنگ و بوي تازه ميده

بهار كه از راه مياد عشق و محبت رو با خودش مياره و بي هيچ چشم داشتي به همه هديه ميكنه

درسته كه بهار سالي يك بار مياد ولي بهار وجود ما ميتونه ابدي باشه

هر روزي كه به هم عشق ميورزيم .. هر روزي كه دست ياري به سوي كسي دراز ميكنيم

هر روزي كه دلي رو شاد ميكنيم و محبت رو به اطرافيانمون ياد ميديم اون روز بهار قلب ماست

بيايد همراه با بهار ماهم تغير كنيم از خدا طلب عشق و معرفت كنيم

از خدا بخواهيم كه ما رو در آستانه تغيرات مثبت قرار بده و ما رو ياري كنه تا كسي باشيم كه

لياقتش رو داريم

قلبتون هميشه سبزو بهاري باشه

...............................................فرهاد

 نوروزتان فرخنده باد

بگذار هر روز رويايي باشد باور نكردني

بگذار هر روز عشقي باشد دچار شدني

بگذار هر روز بهانه اي باشد حيات بخشيدني


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 7 PM
|+|
همیشه می خامش

 

 

omidvaram khoshetoon oomadeh bashe

felan 


قطرات باران مهر شما




نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 7 PM
|+|
همیشه می خامش

 

 

omidvaram khoshetoon oomadeh bashe

felan 


قطرات باران مهر شما




نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
اینم تقدین به کسی که خیل یدوسش دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اينم فقط به خاطر دل غمگين خودم چون غروب هميشه دلگير

اين بود عکسای امروزم

اميدوارم خوشتون اومده باشه

بازم ميبينمتون

تا بعد

خدا نگهدارتون باشه


 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
خیلی عاشقی و دوری سخته
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
عشق یعنی

عشق يعني وقتي با هم مشكل پيدا ميكنين به حرفاي هم خوب گوش بدين

 

عشق يعني وقتي تو انتخابت شك نداري

 

عشق يعني كم كردن فاصله ها


دوشنبه، 30 آذر، 1383

عشق يعني احساس كني همهء دور و برت رو عشق گرفته

 

 

 

عشق يعني چيزي كه نميذاره پير بشي

 

 

 

عشق يعني وقتي اون با بردنت به يه سفر غير منتظره سورپريزت مي كنه

 


دوشنبه، 30 آذر، 1383

عشق يعني تمام توجهت به اون باشه

 

 

 

عشق يعني پا به پاي هم رابطه رو پيش بردن

 

 

 

عشق يعني براي هم ارزش قايل شدن


دوشنبه، 30 آذر، 1383

عشق يعني فرار كردن به دنياي خصوصي خودتون

 

 

 

عشق يعني كليد يه رابطهء محكم

 

 

 

عشق يعني مايهء قوت قلب

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
عشق یعنی شکفتن
gol bahary man

  او هستی من است که آینده دست اوست  

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
زندگی من هدیه به تو

در ورقـــــــهاي تقويم ، انتظار رسيدن چنين روزي ،چقدر زيباست ،

 


حسي به رنـــــــگ سرخ ، سرخي قلبهايي كه بهم هديه مي دهيم ،

 


حس بودن ، بــــــــودن فقط براي يك نفر ،

 


بودن براي كــــسي كه دنياي آرزوهايت را ، در عالم دستانش مي سازي ،

 


كسي كه عزيزتـــــــرين است

 


چه نقشه هايي كه بـــــــــــراي رسيدن چنين روزي نكشيده اي ،

 


احساس چنين روزي ، قـــــــــابل وصف نيست

 


احساس چنين روزي ، احســــاس بودن دنيا ، فقط و فقط براي تو و همه عاشقاس !

 


امروز .....چقدر زيباســـــــــــت !

 


امروز مي تواني همه حرفهـــــــايي كه مدتهاست گوشه قلت خونه كرده ،

 


يكجا بهش هديه كــــــــني ،

 

 


مـــــــي توني بهش بگي

 

 :
نـــــــازنينم ! به اندازه هـــــــــمه دنياي من و تو ،

 

 دوستت دارم !!


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
چون عشق من وتو
 

 

دوستم بدار, دوستم بدار

و بگو كه دوستم داري


و بگذار با تو به آن دورها پرواز كنم

dostat daram
چرا كه عشقم چون بادي است


و باد وحشي

نوازشم كن, نه يك بار


سيرابم كن


و بگذار كه باد از دروازه قلبت برون وزد


چرا كه باد وحشي است



لمسم ميكني و من صداي

 ماندولين ها را ميشنوم


مي بوسي و با بوسه ات

 

جهان آغاز ميشود



بهاري برايم و هر آنچه هست


تو معناي زندگي مي دهي



چون برگي چسبيده به درخت


آه عزيزم, از من جدا مشو


چرا كه ما مخلوقات باديم



و باد وحشي است,

 


چون عشق من به تو



 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
از روی دل تنگی
مثل تموم عالم حاله منم

 

خرابه خرابه خرابه

 

مثل تموم بختا بخت منم تو

 

خوابه خوابه خوابه

 

سنگ صبورم اینجا طاقت غم

 

نداره نداره نداره

 

طاقت اینکه پیشش گریه کنم

 

نداره نداره نداره

 

حالی واسم نمونده...

 

دنیا برام سرابه

 

سرابه سرابه سرابه

 

داد میزنم که ساقی

 

میخونه بی شرابه

 

یادی نکردی از من

 

 رسم رفاقت اینه

 

اشکی برام نریختی

 

عشق و صداقت اینه

 

دشمن راه دورم

درد دلم زیاده

 

جاده بجز جدایی

 

هیچی به من نداده

 

 

 

 

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 6 PM
|+|
دوسش دارم
میخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه

                                 به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

 یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری

                                       بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری

یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه

                                   فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه

اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن

                                     آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن

راستی دلت میاد بری؟ بدون من بری سفر؟

                                   بدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟

اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم؟

                                   اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟

حتی اگه دلت نخواد اسم تو , تو قلب منه

                                    چهرهء تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه

                                     


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 15 Nov 2005 در ساعت: 5 PM
|+|
یک زوج خوشبخت

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
یک ساقر می ناب از اون لبای ناز


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
عاشقمه . دوسم داره.

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
من در دریا یعشق تو غرق شدم

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
انگار بچه ها خوابیدن. یک بوس بده عزیزم

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
گل بهاری

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
یک عاشق درس خوان باش. به خاطر من

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
روز عروسی بهتر است یا شب عروسی؟

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
نوبت توست که پارو بزنی

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
می اید روز یکه ...

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
برای تو

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
بی تو هیچ گلی زیبا نیست

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 8 PM
|+|
عشق


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|
حرفهای زیبای زیبای من
salam azizam
 
 
 
man mail hay ziba va
 
 
 
 
pormanato,va fekrat ra
 
 
 
 khandam
 
 
 
man dar morede
 
 
 
 
hame  in moshkelat ke
 
 
 
 
 
 gofti ghablan
 
 
 
 
fekr kardam va be
 
 
 
shomaham begam ke
 
 
 
man ta akharesh
 
 
 
hastam
 
 
 
va hazeram ba to
 
 
hamishe che ba
 
 
 
 sakhti che bedone
 
 
sakhti
 
 
basham ta jon dar badan
 
 
 
 
daram
 
 
 
 
.
 
reza jan man ham
 
 
 
 
midonam ke inja
 
emkanat
 
 
 
az har nazar bishtar az
 
 
 
iran hast va inro ham
 
 
 
 
 
midonam ke harkasi jaye
 
 
 
 man bod hazer nabod
 
 
injaro tark kone va
 
 
 
 bobare bargarde.
 
 
 
 
amma man hazeram ba
 
 
 
tamame vojodam
 
 
bargar dam
 
 
faghat be khater to
 
 
azizam
 
 
.
 
 
 
azizam to kheili
 
 
sade va
 
 
rahat harfe deleto 
 
 mizani
 
,
in keili khobe man ham
 
 
 
dost daram mesle to
 
 
basham,mesle harfat
 
 
basham,mesle hamsare
 
 
delkhat basham
.
 
 
azizam man az aval
 
 
goftam baz ham migam
 
 
 
 
man paye hamechizesh
 
 
 
hastam va khaham bod
 
 
 
man hame in karharo
 
 
hazeram faghat
 
 
bekhatere to anjam
 
 
 
bedam
.
 
 
akhe man asheghetam
 
 
divone var
 
 
 
man age toro peyda
 
 
 
nemikardam hichmoghe
 
 
 hadafi vase zendegi
 
 
 
nadashtam
 
 
 
age to nabodi manam
 
 
 
mesle baghiye ye
 
 
 
zendegiye yeknavakhte
 
 
 
 khaste khonande ke
 
 
 
 
asemonesh khali az har
 
 
rangi bod dashtam.
 
 
 
 
 
amma ba omadane to
 
zendegim range
 
 
tazeii be
 
 
khod gereft.
 
 
azizam man bar
 
 
migardam
 
 
 
doset daram kheili ziyad
 
hastam faghat bekhatere
 
 
to hamsare mehrabanam
 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 2 PM
|+|
یوسف گم گشته باز اید به 000

نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 14 Nov 2005 در ساعت: 10 AM
|+|
عشق یعنی دیوانگی
عشق و ديوانگی

در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلتها وتباهیها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛خسته تر و کسل تر از هميشه؛ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت:بياييد يک بازی کنيم مثل قايم باشک.

همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم.

از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه...

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...

همه پنهان شده بودندبجز ((عشق))که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجب هم نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش...

هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رز پنهان شد.

((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم.

اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود.

(حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است.ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت زيادی آن را در بوته های گل رز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل بيرون آمد ؛بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.

اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.

((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

((عشق)) پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی ؛اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.

...واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار او.  

 

  

 


نويسنده: مجنون تر از مجنون مورخ: 13 Nov 2005 در ساعت: 3 PM
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie